تبليغاتX
غزل های معاصر،شعر نو
مثل لحظه ای اماازهمیشه سرشاری
بی تو زندگی یعنی خاطرات تکراری

بی تو خواب خوش دیدن مثل وحشت کابوس
بعدتوغزل گفتنن خستگی خودازاری

آمدم که عمرم راباتوسرکنم اما
رفته ای که ماند را بی بهانه بگذاری

ازدلت چطورآمدبعدازانکه میرفتی
سرنوشت چشمم رادست گریه بسپاری

گرچه رفته ای اماباخیال سرسبزت
درکویراحساسم عطرپونه میکاری

درجواب من اینک«نه» که حرف خوبی نیست
شرمت ازکه می آید خوب من بگو « آری »

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 14:31 توسط کرامت نجفی |

وقتی که سال سال تو و ماه ماه تو
وقتی ستاره ها همگی پایگاه تو
اصلا عجیب نیست که روزی سفرکنی
دردی به دل بماند و چشمی به راه تو
تو دوستم نداری و این را گرفتم از
لبخندهای زورکی و گاه گاه تو
*****
حالا تو رفته ای و برایم نمانده است
چیزی به جزتصور چشم سیاه تو
تنها کلاغ دید که بر ما چه میگذشت
خواهی گواه من بشود یا گواه تو؟!
گفتی به پشت سر که نگاهی نمیکنی
جامانده پس چرا در اتاقم نگاه تو؟!
******
خوشبخت تو؛ هنوز زمان در تو جاری است
بدبخت من ؛ که زندگی ام شد تباه تو
+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 12:6 توسط کرامت نجفی |

بانو! چقدر ساده، چه گیرا نگاهتان
می چرخد آسمان و زمین دور ماهتان

گیسویتان شبیه من و روز و حال من
می آید این چه خوب به چشم سیاهتان

سرباز، دل ندارد و بی بی خجالتی ست
لطفا سفارشی بشود پیش شاهتان

دستان من به دست شما ، این گناه نیست
اما نترس، پای دل من گناهتان

یكبار – اشتباه- " عزیزم" صدا زدید
عمریست دلخوشم به همین اشتباهتان
+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 11:56 توسط کرامت نجفی |

هر شب برای من دو سه ـ رویا می آوری

خورشیدی و ستاره به دنیا می آوری!


با یک پیاله آب خوش و چند پُک هوا

مثل گذشته، حال مرا جا می آوری


تنها معلّمی تو که از این همه کتاب

زنگ حساب دفتر انشا می آوری!


در آیة نخست اشارات هر شبت

«والّیل» را به خاطر لیلا می آوری!


گاهی مرا که در دل تو جا نداشتم

می خوانی و بهانه ی بی جا می آوری!


با این که با اشاره به خشکیدن درخت

در بین وعده های خود «امّا» می آوری


من کودکانه منتظر سیب هستم و

هر شب دلم خوش است که فردا می آوری !

+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 11:52 توسط کرامت نجفی |

لبخند بزن تازه کنی بغض" بنان" را
بخرام بر آشفته کنی "فرشچیان" را

تلفیق سپید و غزل و پست مدرنی
انگشت به لب کرده لبت منتقدان را

معراج من این بس که در این کوچه بن بست
یک جرعه تنفس بکنم چادرتان را

دلتنگی حزن آور یک کهنه سه تارم
برگیر و بر آشوب و بزن "جامه دران " را

ای کاش در این دهکده پیر بسوزند
هر چه سفر و کوله و راه و چمدان را

شاید تو بیایی و لبت شربت گیلاس
پایان بدهد این تب و تاب این هذیان را

قاموس غزل های منی بی برو برگرد
نگذار کسی بو ببرد این جریان را
+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 11:46 توسط کرامت نجفی |


باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا…
جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا…

وقتی نگاه من به تو افتاد، سرنوشت
تصدیق گفته‌های «هِگِل» بود و ما دو تا…

روز قرارِ اوّل و میز و سکوت و چای
سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا

افتاد روی میز ورق‌های سرنوشت
فنجان و فال و بی‌بی و دِل بود و ما دو تا

کم‌کم زمانه داشت به هم می‌رساندمان
در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا…

تا آفتاب زد همه جا تار شد برام
دنیا چه‌قدر سرد و کسل بود و ما دو تا،

از خواب می‌پریم که این ماجرا فقط
یک آرزوی مانده به دِل بود و ما دو تا…
+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 8:18 توسط کرامت نجفی |

این روزها که می‌گذرد، جور دیگرم
دیگر خیال و فکر تو افتاده از سرم

دیگر دلم برای تو پرپر نمی‌زند
دیگر کلاغ رفته به جلد کبوترم

دیگر خودم برای خودم شام می‌پزم
دیگر خودم برای خودم هدیه می‌خرم

دیگر بلد شدم که خداحافظی کنم
دیگر بلد شدم که بهانه نیاورم

اسمت چه بود؟ آه از این پرتی حواس
این روزها من اسم کسی را نمی‌برم

من شعر می‌نویسم و سیگار می‌کشم
تو دود می‌شوی و من از خواب می‌پرم
+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 8:15 توسط کرامت نجفی |

چشمک بزن چراغ ِ خیابان ِ عاشقی ! 

در بهت ِ چشم ِمرغ ِغزلخوان ِ عاشقی 



شاید بهار هم ، شبی از دوردست ِخویش 

تن در دهد به سوز ِ زمستان ِ عاشقی 



قدری بخند در شب دلگیر ِ چشم من 

برقی بزن ستاره ی خندان عاشقی ! 



عیسی بیا که وقت دمیدن رسیده است 

بر پیکر ِ الهه ی بی جان عاشقی 



اینجا نشسته ام و تنم شسته می شود 

با بغض های ابر ِ بهاران ِ عاشقی 



گاهی نظر به چشم ِ پر از شور ِ زندگیت 

گاهی به سوی قبر ِ شهیدان ِ عاشقی 



در خواب ِ گریه های خودم غرق می شوم 

این رعد و برق هرشب و باران ِ عاشقی 



ای کاش بعد ِ مـُردن ِ من ، دوستان ِمن 

دفنم کنند در غزلستان ِ عاشقی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 7:53 توسط کرامت نجفی |


گلی ازباغچه چشم توچیدن هرروز
خنده راروی لب نازتو دیدن هرروز

پرپربال زدنهای دوتا پروانه
ازنفسهای مدام تو شنیدن هرروز

دست تنهای مرابازبگیری دردست
وزسر اینهمه دیوار پریدن هرروز

زیرباران خدا بازمن وتوتنها
تاهمان دورترین نقطه دویدن هرروز

جان شیرینی ومن آه سراپا آغوش
دربرت با همه احساس کشیدن هرروز

ای همه فال من ازدفترحافظ هرشب
غزلم غیر تو شعری نگزیدن هرروز

من چه بی تاب تورا مثل نفس میخواهم
وتو مشتاق ترازمن به رسیدن هرروز

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 7:47 توسط کرامت نجفی |

آسمان خم می شود پيش نگاه نيلی ات
نور می رقصد در اين افسونگر قنديلی ات
عاشقی - آن ميوه ی ممنوعه- مثل سيب سرخ
مانده در دستان حوا زاده ی قا بيلی ات
مثل هر شب می وزی و کوچه بالا می برد
دست تسليمی برای چشم عزرائيلی ات
ای دل بيچاره ! ساکت می شوم وقتی که تو
غم تلاوت می کنی با هق هق ترتيلی ات
نازنينم! کاشکی يک بار ديگر می شکفت
روی درد گونه هايم بوسه های سيلی ات

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 15:0 توسط کرامت نجفی |

می توانی بروی قصه و رویا بشوی

راهی دورترین گوشه ی دنیا بشوی

 

ساده نگذشتم از این عشق، خودت می دانی

من زمینگیر شدم تا تو مبادا بشوی

 

من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم

من که مرداب شدم، کاش تو دریا بشوی

 

دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط

باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

 

گره ی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد

تو خودت خواسته بودی که معما بشوی

 

در جهانی که پر از «وامق» و «مجنون» شده است

می توانی «عذرا» باشی، «لیلا» بشوی

 

می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند

در دل سنگترین آدمها جا بشوی

 

بعد از این ، مرگ ، نفسهای مرا می شمرد

فقط از این نگرانم ، که تو تنها بشوی

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 16:54 توسط کرامت نجفی |

شيرينیی لبان تو فرهادی آورد

دلخواهی آنقدر که غمت شادی آورد

جز عشق ِ دلنشين تو، کارام جان ماست،

دامی نديدهايم که آزادی آورد.

دل را خراب کرد و به گنج هنر رسيد:

عشق خرابکار تو آبادی آورد.

مقبول باد عُذر کمندافکنان عشق:

چشم غزال رغبت صيّادی آورد.

کز عشق ورز و مست نمیخواهدم خدای،

باری، چرا جمال پریزادی آورد؟

ای جان سرابنوش نگاهت! بگو دلم

رو با کدام سوی در اين وادی آورد؟

کوه غمت به تيشهی جان میکند دلم

شيرينیی لبان تو فرهادی آورد.

+ نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 11:30 توسط کرامت نجفی |

فواره وار، سربه هوايي و سربه زير

چون تلخي شراب، دل آزار و دلپذير

ماهی تویی و آب؛ من و تنگ؛ روزگار

من در حصار تُنگ و تو در مشت من اسير

پلک مرا برای تماشای خود ببند

ای ردپای گمشده باد در کویر

ای مرگ می رسی به من اما چقدر زود

ای عشق می رسم به تو اما چقدر دیر

مرداب زندگي همه را غرق مي كند

اي عشق همّتي كن و دست مرا بگير

چشم انتظار حادثه اي ناگهان مباش

با مرگ زندگي كن و با زندگي بمير

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 12:40 توسط کرامت نجفی |

ديرگاهی است دلم شوق پريدن دارد!!!

 بايد اين پنجره را باز کنم

گرچه ره ناهموار، آسمان تاريک است

 وکسی با من نيست

در دلم حس غريبی است که گاهی با من سر دعوادارد

بايد اين پنجره را باز کنم

من به ديدار کسی خواهم رفت

که به گل عطر و طراوت بخشيد

و به من

مهربانی ها را

بايد اين پنجره را باز کنم...

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 17:9 توسط کرامت نجفی |

پدرم نیمه شب احساسِ پشیمانی کرد

جای آن قوچ مرا برده وُ قربانی کرد

طرحِ این توطئه را هر دو کشیدند، خدا 

سَرِ من با پدرم وعده ی پنهانی کرد

مادرم گریه نمی کرد ولی چشمانش 

برکه ی ذهنِ مرا غرقِ پریشانی کرد 

تیغ با حنجره ام فاصله ای اندک داشت 

خونِ من فاجعه را این همه طولانی کرد

بر لباسِ پدرم لکه ی خون بود و خدا 

آسمان را سَرِ این مسئله بارانی کرد 

خونِ من شسته نمی شد، همه می دانستند 

باد این شایعه را بُرد و خیابانی کرد

شب به هم دستیِ یعقوب، خدا یوسف را 

از تَهِ چاه درآورده و زندانی کرد 

و خدا نقشه کشید و پسرِ خود را نوح 

غرقِ امواجِ هراس آورِ طوفانی کرد

مرگِ مغمومِ سیاووش به دستورِ پدر  

اولین مرثیه را تعزیه گردانی کرد

آرزوی پدران کُشتنِ فرزندان است 

رستم این فاجعه را کاملاً ایرانی کرد

 "کورش کیانی"

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:51 توسط کرامت نجفی |

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی 
                       فردا مرا چو قصه فراموش می کنی 
 این در همیشه در صدف روزگار نیست 
                      می گویمت ولی توکجا گوش می کنی 
 دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت 
                      ای ماه با که دست در آغوش می کنی 
در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست 
                     هشیار و مست را همه مدهوش می کنی 
 می جوش می زند به دل خم بیا ببین 
                     یادی اگر ز خون سیاووش می کنی 
 گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت 
                    بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی 
 جام جهان ز خون دل عاشقان پر است 
                    حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی
سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع 
                    زین داستان که با لب خاموش می کنی

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:4 توسط کرامت نجفی |

تا وا کنم از طاقت دل، حوصله ها را

وقت است که یک یک بشمارم گله ها را

امشب پر پرواز به فریاد گشودم

تا جغد نگیرد نفس چلچله ها را

این گوش من و گوشه عشاق دل من

ترسم که زغن، ساز کند ولوله ها را

با آن که گلو را به جوابی نشکفتی

هی بر سرت آوار کنم مسئله ها را

دیوار به دیوار نگاهم ننشستی

شاید که به تصویر کشی فاصله ها را

انسان نخستین زبانم ز سخن ماند

باید که به لالی بسپارم بله ها را

 

"احمد مرجانی"


+ نوشته شده در جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 8:11 توسط کرامت نجفی |

از باغ می برند چراغانی ات کنند
 تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پوشانده صبح تو را ابرهای تار
 تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
 این با ر می برند که زندانی ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می روی
 شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

 از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
 گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 1:55 توسط کرامت نجفی |

به خاطر تو گاهی 

از نردبان خیالی، 

بالا می روم 

گاهی هم

 داستان تیمور را،

 تکرار می کنم

 همین که به خود می آیم

 می بینم دستم به سقف همین خانه هم نمی رسد

 نمی شود از من ستاره نخواهی؟

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 20:0 توسط کرامت نجفی |

سنگ دست ديوانه، عشق حرفِ دوم شد
رنجهاي بازيگوش،‌آي كودكم گم شد!

بغض دردِ بي درمان، دست بر نمي دارد
آنقدر شكستم تا گوشه تبسم شد

جز تبر كه مي خواند سوگناله با ريشه
برگ را خزان برداشت ،‌سيب مالِ مردم شد

خسته ام، دو پا ، تنها ،‌هيچكس كنارم نيست
سوت آخرِ بازي،‌باخت من ، هزارم شد

مشت مشت گُل يا پوچ ،‌حدس مي زنم هستم
تاس را مي اندازم ،‌باز هم كه گندم شد... 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 10:55 توسط کرامت نجفی |

تعريف عشق، مثل نگاه تو مشكل است

شايد كه عشق، سيب قشنگ مقابل است

 

تعريف عشق از لب سرخت شنيدني است

تعريف عشق از لب سرخ تو كامل است

 

شايد كه عشق منطقه‌اي از جمال توست

شايد كه عشق هم به جمال تو مايل است

 

حوا ... عجب جمال شگفتي خداي من!

باور نمي‌كنم كه خمير تو از گل است

 

زيبا شدي اگر تو، گناهي نكرده‌اي

اظهار زهد، پيش جمال تو مشكل است

 

كردم هبوط من اگر از لمس سيب تو

جرم تو نيست، جرم بزرگ من و دل است

 

حوا، بيا براي دلم يك غزل بخند

بي‌خنده تو زندگي‌ام دور باطل است

 

بوي بهشت مي‌شنوم از جمال تو

هر جا تويي، بهشت خدا در مقابل است

 

حوا، دلم هواي تو را مي‌كند هنوز

حوا، دلم به بوي وصال تو مايل است

 

من سيب سرخ عشق تو را چيده‌ام، بلي

اين سیب سرخ تا به ابد سهم اين دل است ...


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 9:55 توسط کرامت نجفی |

کلبه ای می سازم
پشت تنهایی شب، زیراین سقف کبود
که به زیبایی پروازکبوترباشد
چهارچوبش ازعشق، سقفش ازعطربهار
رنگ دیوار اتاقش ازآب
پنجره ای ازنور، پرده اش ازگل یاس
عکس لبخند تورا می کوبم
روی ایوان حیاط
تا که هرصبح اقاقی ها را با توسرشارکنم
همه دلخوشیم بودن توست
وچراغ شب تنهای من، نورچشمان تواست
کاشکی درسبد احساسم، شاخه ای مریم بود
عطر آن را با عشق
توشه راه گل قاصدکی می کردم
که به تنهایی تو سربزند
توبه من نزدیکی وخودت می دانی
شبنم یخ زده چشمانم در زمستان سکوت
گرمی دست تو را می طلبد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 20:31 توسط کرامت نجفی |

زیر خاکستر ذهنم باقی ست

آتشی سرکش و سوزنده هنوز
یادگاری است ز عشقی سوزان
که بود گرم و فروزنده هنوز
عشقی آنگونه که بنیان مرا
سوخت از ریشه و خاکستر کرد
غرق درحیرتم از اینکه چرا
مانده ام زنده هنوز
گاهگاهی که دلم می گیرد
پیش خود می گویم
آن که جانم را سوخت
یاد می آرد از این بنده هنوز
سخت جانی را بین
که نمردم از هجر
مرگ صد بار به از
بی تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم هستم
پیش چشمان تو شرمنده هنوز
گرچه از فرط غرور اشکم از دیده نریخت
بعد تو لیک پس از آنهمه سال
کس ندیده به لبم خنده هنوز
گفته بودند که از دل برود

 یار چو از دیده برفت

سالها هست که از دیده من رفتی لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز
دفتر عمر مرا دست ایام ورقها زده است
زیر بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما همچنان روز نخست
تویی آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
دل من بردی و با دست تهی
منم آن عاشق بازنده هنوز
آتشی عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر که گورم بشکافند عیان می بینند
زیر خاکستر جسمم باقی است
آتشی سرکش و سوزنده هنوز

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 1:30 توسط کرامت نجفی |

یک شعر با ردیفِ تو، تنها برای تو
تنها برای پاکی ِ بی ادعایِ تو

حالا درست مصرع ِ سوم تویی و من
با یک سبد ترانه، پُر از خنده های تو

آن سو کنار پنجره گل می دهد هنوز
گلدانِ شمعدانی ِ من در هوای تو

وقتی عبور می کنی از آسمانِ شب
گویی ستاره می چکد از ردِّ پای تو

باید حروف شاعری ام را رفو کنم
شاید شبیهِ شعر شَوَم با صدای تو

باید که هفت بار طوافت کنم و باز
ایمان بیاورم به خودم و خدای تو

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 11:27 توسط کرامت نجفی |

تا ابد بغضِ منِ تبزده کال است عزیز 
دیدن گریهء تمساح محال است عزیز ! 
تا شما خانه تان سمت شمال ده ماست 
قبله دهکده مان سمت شمال است عزیز 
پنجره بین من و توست، مرا بوسه بزن
بوسه از آن طرف شیشه حلال است عزیز ! 
ما دو ریلیم به امید به هم وصل شدن 
فصل گل دادن نی ، فصل وصال است عزیز ! 
ماه من ! عکس تو در چشمه گل آلود شده 
عیب از توست !...ببین ! چشمه زلال است عزیز ! 
دام گیسوی تو بی دانه شده ، می فهمی ؟!
امپراطوری تو رو به زوال است عزیز 
عشق این نیست که بر گردن من حلقه زده 
اینکه بر گردنم افتاده وبال است عزیز

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 0:32 توسط کرامت نجفی |

خدا نقاشی‌ات کرد و به دیوار تماشا زد

خدا رنگ تو را روی تمام دیدنی‌ها زد

شب از چشمان تو فهمید برتر از سیاهی نیست

اگر مشکی نشد دریا به بخت خویشتن پا زد

خدا شیرینی نام تو را در آب‌ها حل کرد

از آن پس هر که عاشق گشت اول دل به دریا زد

بزرگی، مهربانی، بی‌دریغی، آن قدر خوبی

که حتی می‌توان گاهی تو را جای خدا جا زد!

دوباره شب شد و در من خیال شاعری گل کرد

دوباره از غزل‌هایم تب عشق تو بالا زد

غزل‌های مرا خواندند و صدها مرحبا گفتند

که زیر بیت ـ بیتش آفرینی از تو امضا زد

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 0:29 توسط کرامت نجفی |

هرچه كردم نشوم ازتو جدا، بدتر شد 
از دل مـا نرود مهر و وفــا ، بدتر شد ...
مثـلا خواســتم اين بــار موقـر باشــم 
و به جاي تو، بگويم كه شما ، بدتر شد 
آسـمان وقـت قـرار من و تــو ابري بود 
تـازه با رفتـن تـو وضـع هـوا بد تر شــد.
اين متانت به دل سنگ تو تاثير نكرد 
بلكه برعكس ، فقط رابطـه ها بد تر شـد 
چاره دارو و دوا نيست،كه حال بد من
بي تو با خوردن دارو و دوا بد تر شد 
روي فرش دل من جوهري از عشق تو ريخت
آمدم پاك كنم عشـق تـو را بدتـر شـد ...

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 12:10 توسط کرامت نجفی |

رمز شیرینی این قصه کجاست؟!
که نه تنها شیرین،
بی نهایت زیباست:
آن که آموخت به ما درس محبت میخواست:
جان، چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی
به وصالی برسی یا نرسی
.
.
سینه بی عشق مباد! 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 16:4 توسط کرامت نجفی |

نوشتم درد و بعدش چند نقطه

و آهی سرد و بعدش چند نقطه

برای آخرین بار آمد آن روز

گلی آورد ـ بعدش چند نقطه

دلم لرزید وقت رفتن او

چو برگی زرد بعدش چند نقطه

به او گفتم کجا حالا که زود است

نرو ـ برگرد ـ بعدش چند نقطه

و وقتی دور شد یک لحظه برگشت

نگاهی کرد و بعدش ......
+ نوشته شده در یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 2:28 توسط کرامت نجفی |

تو تنها اتفاقی تازه بودی
که در پای دلم افتاده بودی
مد غربی پرستيژی کلاسيک
جلوی راه من ايستاده بودی
وکافی شاپ و هر شب ساعت ۹
سر ميز ششم اماده بودی
وبعد از ان قرار يک ملاقات
برای پچ پچستان داده بودی
وفردا دست مردی توی د ستت
مسافر در غروب جاده بودی
پری قصه های خوب اين مرد
به مرد ديگری دل داده بودی 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 2:22 توسط کرامت نجفی |